وقتی تنها شده بودم, تو نشستی توی قلبم
وقتی زخمی شده بودم, تو بودی مرهم دردم
توی اوج بي كسی ها, تو شدی همه كس من
وقتی غمگين شده بودم, تو شدی دلواپس من
وقتی كه ترانه هاموبرای تو می نوشتم
تو فقط می فهميدی, توي شعرهام چی نوشتم
تو واسه دلخوشی من از همه دنيا گذشتی
واسه آرامش قلبم, در كنار من نشستی
اگه تو هرگز نبودی, من از غصه می مردم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 14:53  توسط
|
آن زمان که خورشيد قلب من برای هميشه غروب کرد
آن زمان که خونی که در رگهايم جاری بود برای هميشه خشکيد
آن زمان که لبهايم برای هميشه بسته شد
آن زمان که افکارم من را تنها در ميان آسمان رها کردند
آن زمان که تنها جسمم از ميان رفت روحم به پرواز در آمد
آن زمان من مرده ام
وشب هنگام برای يک بار و آخرين بار من را در خوابت ببين
ببين که چگونه تمام استخوانهايم و تمام افکارم در گمنامی وتنهايی پوسيدند
و من از ميان رفتند
و آن لحظه من تنها يک چيز دارم
و آن خداوند يکتاست که بيشتر از هميشه به او نزديک شده
اما آنگاه مطمين باش
که برای اولين بار از نبودن تو شادانم و افسوس گذشته را نخواهم خورد
زيرا در نبود تو خداوند را در کنار خود احساس می کنم

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 11:4  توسط
|