فریب
نگه دگر به سوی من چه می کنی؟
چو در بر رقیب من نشسته ای
به حیرتم که بعد از آن فریبها
تو هم پی فریب من نشسته ای
به چشم خویش دیدم آنشب ای خدا
که جا مخود به جام دیگری زدی
چو فال حافظ آن میانه باز شد
تو فال خود به نام دیگری زدی
برو ... برو ... بسوی او ٬ مرا چه غم
تو آفتابی ... او زمین ... من آسمان
برو بتاب زانکه من نشسته ام
به ناز روی شنه ی ستارگان

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 22:0  توسط
|
